این متن تجارب و آموزه های من از دنیای کسب و کار و سختی های زندگی است که در قالب داستانی اجمالی عنوان شده است، امید است برای خواننده محترم مفید واقع گردد اگر طالب پیشرفت و موفقیت هستید بی شک شکست همراه شما خواهد بود فراموش نکنید همیشه راهی هست.

از هیجانات خردسالی تا کسب و کار

زندگی مانند بارش برف روی شیروانی داغ است  و ما انسان ها چنان محو آن میشویم که متوجه گذر زمان نیستیم و گاها فراموش میکنیم که از کجا آمدیم و قبلا چه بودیم و مقصد ما کجاست، چند وقت پیش بر اساس روال همیشگی خودم رو از درگیری های ذهنی فارغ کردم و برای زیارت والده ام راهی محله ای شدم که تجلی بخش تمام خاطرات کودکی من بود، زمانی که یک جفت کفش کتانی و یک توپ پلاستیکی تمامی دلخوشی من و امثال من بود، زمانی تمامی شناختم از دنیای بیرون، محیط محله ما و چندکوچه اطرافش بود در همین حین کودکی خردسال خطابم کرد ” عمو منم وقتی بزرگ شدم ممکنه روزی از این ماشینا داشته باشم؟؟!” همین سوال کافی بود تا شاکله تصورات من از هم پاشد ، در هملن لحظه تمامی سرگذشت از مقابل دیدگانم رد شد اکنون در موقعیتی هستم که حتی تا  چندین سال پیش هیچ تصوری نسبت به آن نداشتم، چطور ممکن بود؟!!

تلخی زندگی کودکانه من

بسیاری از افراد کودکی مشابهی دارند هیجانات دوران خردسالی، تربیت والدین، شرایط زندگی مخصوص به آن زمان و مکان جزء لاینفک خاطرات کودکی اکثریت مردم است. زندگی کودکی من نیز فرق چندانی با عموم مردم نداشت. من در شهری خوش آب و هوا در استان آذربایجان شرقی به نام مراغه متولد شدم آخرین فرزند خانواده پس از دوخواهر و دوبرادر بزرگترم بودم پدرم کارمند اداره آموزش و پرورش شهرمان بود و مادرم خانه دار. به واسطه اشتیاق پدرم خیلی زود علاقه به تحصیل در من ایجاد شد و آموزه های سنتی و مذهبی مادرم نیز از همان دوران کودکی شخصیت من را شکل داد. تنها خصوصیت بارزی که از کودکی به یاد دارم شیرینی حس ریاست بود  این حس ذاتی بود من شخصا دوست داشتم مسئولیت بپذیرم و در بالاترین مقام هر مجموعه ای باشم در تمامی فعالیت های تیمی سردسته بودم، در تیم فوتبال محله بی شک کاپیتان بودم اشتیاق به رهبریت در ضمیر ناخودآگاه من ریشه داشت.

اندکی که بزرگتر شدم چهره متفاوتی از زندگی را دیدم، آخرین کودک خانه که باشی، وابستگی به پدر و مادرت بیشتر می شود و به اصطلاح دردانه و عزیز خانه می شوی و مطمنا قابل تصور است که فوت زودهنگام پدرت چه ضربه سنگینی می تواند بر روح و روانت وارد کند. لحظه شنیدن خبر مرگ پدرم را هنوزم به خاطر دارم مثل پرنده ای بودم که صدای خرد شدن بال هایش را بشنود.  بعد از آن واقعه زندگی من شبیه سایر بچه های محله مان نبود، برادرانم بجهت خدمت سربازی و تحصیل اکثرا در خانه نبودند و عملا جز حقوق تعدیل شده پدرم که بعد از فوتش به مادرم می رسید ما هیچ منبع درآمد دیگری نداشتیم. گاهی اجبار مسیرهای جدیدی پیش رویتان میگذارد و شما را ناخواسته به سمت کسب تجارب جدید سوق میدهد.

فوت پدرم مسبب  شروع زودهنگام زندگی کاری من شد، وضعیت پریشان روحی خانواده و اوضاع نابسامان مالی و اقتصادی حتی برای کوچکترین عضو خانواده کاملا ملموس بود این اولین باری بود که بی رحمی زندگی را با پوست و گوشت و استخوان لمس کردم فوت عزیزی که اقتصاد خانواده را می چرخاند از یک سو و عدم حمایت خویشاوندان پدری و طلب شیربها و حقوق وراثتی در آن وضعیت نابسامان ایجاد شده ضربات مهلکی بودند که به پیکره کم جان خانواده ما فرود می آمد بطوری که در آن برهه مجبور به فروش چندی از اساسیه منزل شدیم. لذا تابستان همان سال در اولین اقدام اقتصادی به همراه یکی از آشنایان به کار در صنف میوه و تره بار مشغول شدم دیری نپایید تا انگیزه شدید استقلال طلبی مرا واداشت تا اولین اقدام استقلال طلبانه و پرخطر خود را در اوایل فعالیت کاری داشته باشم زمینی کشاورزی به وسعت 1 هکتار با محصول کاهو در 60 کیلومتری شهرمان کرایه کردم و هر روز 5 صبح به همراه گروهی کارگر جهت برداشت عازم آن محل می شدم محصولات برداشت شده را به شهرمان می آوردم و بفروش میرساندم اما این فعالیت حس رضایت کامل را به من نمی داد در اوقات باقیمانده نیز به کارگاه محصولات فلزی میرفتم و با ساخت و مونتاژ قفسه های فلزی هر آنچه در توانم بود را وقف کمک به خانواده ام میکردم هر از گاهی اگر اندوخته مازادی علاوه بر مخارج شخصی روزانه برایم باقی میماند در راه کمک به مستمدان و افراد بیبضاعتی که میشناختم هزینه میکرد، کار خیر هرچند در ابعاد کوچک مسبب حالخوب و انرژی وصف ناپذیری برای من میشد.

pedar2

khanevadeh

WhatsApp Image 2020-04-21 at 2.21.39 PM

mother

M.samad

salam

سربازی ، بهترین دوران زندگی من

چند سالی به همین منوال سپری شد ، شاید بارزترین تاثیری که زندگی استقلال طلبانه و موفقیت های نسبی اقتصادی آن دوران زندگی بر من گذاشت بروز اشتیاق سیری ناپذیر من به کسب تجربه و ثروت بود این اشتیاق چنان زیاد بود که  در سایه آن میل به تحصیل علم در من کم جان تر شد به طوری که در اولین سال تاسیس دانشگاه آزاد اسلامی به رغم علاقه زیادی که به علوم مهندسی داشتم پس از قبولی و ثبت نام در دانشگاه از ادامه تحصیل انصراف دادم و در راستای نیل به اهداف والایی که در سر داشتم در اولین قدم خودم را به سازمان نظام وظیفه جهت اعزام به خدمت سربازی معرفی کردم .

طبیعت ریاست طلبانه من باعث شد بلافاصله بعد از اعزام خدمت سربازی ارشد گروهان شدم و بواسطه ارتباط اجتماعی که در این سال ها بشدت تقویت شده بود توانستم در دل تمامی فرماندهان جا باز کنم پایان دوره آموزش سربازی من مقارن بود با زلزله رودبار منجیل سال 68 تصور حال و روز مردم مصیبت دیده آرامش را از من بکل سلب کرده بود بطوریکه علی رغم میل فرماندهان که مشتاق بودند ادامه خدمت سربازیم را در اختیار آنها باشم  در نهایت با درخواست من برای اعزام داوطلبانه به منطقه زلزله زده  موافقت بعمل آمد و من بعنوان راننده آمبولانس به منطقه اعزام شدم. طی چندماهی که در منطقه حضور داشتم علاوه بر فعالیت در سمت راننده آمبولانس در سایر امورات کمک رسانی به آسیب دیدگان فعالیت نمودم در پایان عملیات کمک رسانی به پیشنهاد فرماندهانی که در منطقه حضور داشتند با درجه تشویقی برای خدمت در یگان مخابرات عازم تهران شدم، ادامه خدمت سربازی من در تهران شاید مهم ترین اتفاق زندگی من بود تهران پویا ترین شهری بود که تا به آن زمان به چشم خود دیده بودم و این شعله های اشتیاق من را برای پیشرفت دوچندان می کرد.

پس از مدتی خدمت در یگان مخابرات بعلت قابلیت های ذاتی که از دید فرماندهان نیز پنهان نماند به بخش پارک موتوری پادگان اعزام شدم ، هرچند در این برحه نیاز مالی خانواده ام به سبب اشتغال برادرانم و ازدواج خواهر بزرگترم به کمک مالی من کمتر شده بود ولیکن انگیزه من فراتر از آنی بودکه مانعی برای اشتیاق کسب وکار من در تهران شود بسبب رضایت فرماندهان از عملکرد من در یگان با درخواست اعطای مرخصی روزانه در ساعات غیرموظفی من موافقت شد بطوری که بغیر از روزهای شیفت نگهبای هر روز عصر برای کار از پادگان خارج میشدم و گاها تا صبح روز بعد مشغول کار بودم.

برخلاف اکثر هم خدمتی های شهرستانیم که به شرایط آرامش بخش و نسبتا یکنواخت زندگی در شهرستان خو گرفته بودند و کمترین فرصت مرخصی را برای مراجعت به محل زندگی خود مغتنم میشمردند من کمتر به مرخصی میرفتم و کار میکردم بعلت تجربه قبلی که داشتم اغلب در صنف تره بار و خشکبار فعالیت میکردم و گاها بعنوان راننده با خودروی اجاره ای مسافرکشی و حمل بار میکردم کار از هر نوعش همیشه برای من مقدس بود و هرگز بخاطر کاری که برای کسب روزی حلال انجام دادم احساسی پشیمانی نکردم.

برخلاف عموم افرادی که به خدمت سربازی میروند پایان دوران خدمت سربازی برای من چندان شیرین نبود چراکه می بایست بالاجبار تهران بزرگی که بهش عمیقا دلبسته بودم را ترک میکردم و برای شروع زندگی جدید در زادگاهم آماده می شدم تمامی آن فرصت ها را با اراده و تلاش بی وقفه کسب کرده بودم و حالا وقت خداحافطی بود زندگی در تهران نتنها باعث رشد شخصیت کاری من شد بلکه  مسبب ایجاد تفکرات اقتصادی و کاری جدیدی در ذهن من شد، ایده هایی که پیشتر حتی توان تصورشان را نیز نداشتم، به راستی که دوران خدمت سربازی بهترین دوران زندگی من بود.

از کمک نقشه بردار تا مدیر پروژه

پس از مراجعت از تهران بدون فوت وقت در اولین فرصت کاری پیش آمده مشغول کار شدم بدون هیچگونه تجربه و اطلاعات قبلی بعنوان کمک نقشه بردار در شرکت لوزان از زیرمجموعه های مهندسی شرکت آهاب در پروژه ملی انتقال آب از زرینه رود به تبریز مشغول شدم. علم مهندسی نقشه برداری به همراه محیط اجرایی چنان من را شیفته خود کرد که بدون آموزه های آکادمیک مشغول یادگیری علوم مهندسی نقشه برداری شدم، از مهندسان شرکت مشاوره می گرفتم و هر روز بعد از کار به مطالعه کتب پیشنهادی میپرداختم بطوری که در کمتر از یکسال به تمامی فنون مهندسی نقشه برداری در حال اجرای کارگاه مسلط شدم و بصورت داوطلبانه بخشی از کارهای محوله به نقشه بردار را انجام میدادم. دیری نگذشت که فرصت طلایی برای من ایجاد شد ، اشتباه سرپرست گروه نقشه بردار پروژه باعث بروز آسیب شدید به خط انتقال لوله نفت در حین عملیات خاکی شد درآن برهه حساس پروژه نقشه بردار مسئول عزل شد و بعلت نبود زمان کافی برای استخدام نیروی جدید فرصت مناسبی برای من ایجاد شد. با تایید مدیرعامل بعنوان سرپرست موقت گروه نقشه برداری برای قطعه 23 و 24 و مدیر اجرایی قسمتی از پروژه منصوب شدم عملکرد من در طی مدت مسئولیتم چنان درخشان بود که پس از دوماه هیئت مدیره شرکت تصمیم به ابقای قطعی من در سمت پیشنهادی گرفتند.

بواسطه عطشم به پیشرفت هیچوقت قانع نبودم زندگی به من ثابت کرده بود که در مقابل عزم راسخ و اراده محکم غیر ممکنی وجود ندارد. این آموزه در پوست و گوشت و استخوان من ریشه دوانده بود پس از پایان پروژه به رغم پیشنهاد های مثبته جهت ادامه همکاری با شرکت آهاب از آن شرکت جدا شدم و همزمان با تحصیل در رشته مهندسی ساختمان بعنوان ناظر اجرایی جذب  شرکت اویول در پروژه چند منظوره صوفی چای مشغول شدم به جهت اطمینانی که از خودم در اجرای بی نقص امورات محوله داشتم پس از مدت کوتاهی درخواست حقوق خود را تقدیم هیئت مدیره شرکت کردم حقوق پیشنهادی من حدود چهار برابر حقوق دریافتی قبلی من در شرکت آهاب بود که بسختی توسط هیئت مدیره تصویب شد و موفقیت بزرگی برای جوان کم سابقه در حرفه مهندسی بشمار می­آمد ولی این پایان ماجرا نبود، جهت دریافت پیش پرداخت از کارفرما، اجرای 12 کیلومتر از مسیر کانال زهکشی در طی 30 روز آینده الزامی بود و اگر شرکت مجری(شرکت اویول) نمی توانست انتظارات کارفرما را طبق برنامه زمانبندی شده محقق سازد علاوه بر عدم دریافت بموقع پیش پرداخت می بایست متحمل ضرر و زیان حاصل از دیرکرد باشد، تمامی عوامل اجرایی و مدیران پروژه به مدیرعامل شرکت اطمینان دادند که امر یاد شده غیر ممکن است و محال است حتی با چند برابر کردن تعداد نفرات اجرای 12 کیلومتر کانال زهکش در مدت یک ماه محقق گردد بار دیگر فرصت طلایی و البته پر خطر برای من پیش آمده بود. احمد جوان صرفا با تکیه بر اراده و استعدادهایش درخواست خود را مبنی بر مدیریت کل پروژه جهت تحقق هدف تعریف شده تقدیم مدیر عامل کرد، هنوز هم شمایل بهت زده مهندسان ارشد پروژه و نیشخند مهندسان باتجربه که به ظن خامی پیشنهادم را به خاطر دارم ولی شاید آنها عمیقا به ضرب المثل معرف خواستن توانستن است ایمان نداشتند. مدیر عامل بجهت قطع امید از تمامی عوامل اجرایی و از سر ناچاری محض با درخواست من موافقت کرد و بار دیگر اتفاقی شبیه معجزه رخ داد با اصرار من کلیه اختیارات اجرایی پروژه به من محول شد. تقسیم بندی پروژه به قطعات مجزا، شیفت بندی نیروهای هر قطعه به صورت مستقل، اجاره ماشین آلات مازاد و مدیریت کلی پروژه باعث محقق شدن وعده پیشنهادی شد شاید اگر عنوان کنم که طی سی روز اجرای پروژه حتی یک شب خواب مناسب نداشتم به گذاف نبوده است بعد از پایان پروژه و بازدید شرکت آب منطقه ای و شرکت مهاب قدس( بعنوان مشاور) و تایید پیشرفت پروژه طبق برنامه زمان بندی شده پیش پرداخت مرحله اول تصویب و به شرکت اویول پرداخت شد اجرای موفقیت آمیز پروژه مذکور ترفیع رتبه، اعطای پاداشی معادل یک سال حقوق و افزایش 50 درصدی حقوق دریافتی را به همراه داشت آیا شماهم از جمله افرادی هستید که اعتقاد دارید موفقیت اتفاقی است!!!

ادامه همکاری با شرکت اویول تا پایان کل پروژه مذکور مشتمل بر 180 کیلومتر کانال زهکش و اجرای 5 سد انحرافی ادامه داشت در طول مدت همکاری که اغلب بعنوان سرپرست کارگاه و معاون اجرایی مشغول کار بودم بواسطه شناخت مثبتی که مدیرعامل  از من داشت مدیریت چند قطعه از پروژه را بصورت مستقل با حفظ سمت قبلی عهده دار شدم که همگی با موفقیت اجرا شد.

پایان پروژه صوفی چای مصادف با خاتمه همکاری من با شرکت اویول بود بار دیگر انگیزه های جاه طلبانه مرا به سمت مسیر دیگری سوق داد این بار در وزارت کار و امور اجتماعی بعنوان ناظراجرایی چند پروژه ملی شدم هرچند شرایط کار و حقوق دریافتی کاملا کافی و رضایت بخش بود اما سرشت من فرمانبرداری را نمی پذیرفت تقدیم استعفای من به اداره و تاسیس شرکت مهندسی به همراه یکی از دوستانم مسیر جدیدی در نیل به اهدافم بود ماجرا اصلا آنطوری که پیشبینی کرده بودیم پیش نرفت شرکتی هرچند سوابق اجرایی من و دوستم در اجرای پروژه های عمرانی کافی بنظر میرسید لیکن این نکته دور از ذهن بود که شرکت تازه تاسیس بدون پشتوانه مالی و سابقه اجرایی نمی توانست متقاضی پروژه های متوسط و بزرگ باشد ولی نباید تسلیم میشدیم اولین پروژه ما احداث دفاتر مخابراتی روستاهای هم جوار شهرمان بود اغلب روستاها از مسیر آمد و شد مناسبی برخوردار نبودند و همین امر باعث سختی اجرای پروژه به جهت شرایط دشوار فراهم آوری مصالح و نیروی کاری بود ولی چاره ای جز موفق شدن نداشتیم به سختی پروژه مذکور را به پایان رساندیم پروژه های بعدی به مراتب از شرایط بهتر و البته سود بیشتری برخوردار بودند اجرای مسیر رصدخانه مراغه، جاده غیرهمسطح دانشکده پرستاری، پل غیرهمسطح راه آهن زنجان به میانه نمونه هایی از این قبیل هستند که توسط شرکت ما اجرا شده و به بهره برداری رسیدند.

هیچ بن بستی نیست این بار در راه تجارت و بازرگانی

به رغم پیشرفت هایی که در عرصه مهندسی داشتم هیچوقت نتوانستم هیجان و پتانسیلی که کار در تهران به من القا کرده بود را فراموش کنم لذا تصمیم گرفتم تهران را بعنوان پایگاه اصلی و همیشگی کار و فعالیت اقتصادی انتخاب کنم به رغم مخالفت شدید خانواده ام به اقامت در تهران اصرار کردم و این شروع فصل جدیدی از زندگی من بود.

با توجه به پتانسیل های تولیدی زادگاهم که شهرت خوبی در عرصه محصولات خشکبار کشور داشت و سابقه کار در دوران خدمت سربازی تصمیم به تجارت و بازرگانی در حوزه خشکبار گرفتم همانطور که پیشتر اشاره کردم کار از هرنوعش اگر برای کسب روزی حلال بود هیچ وقت برای من عار و ننگ نبود لذا بار دیگر آستین ها را بالا زدم و بصورت انفرادی به بازاریابی میدانی محصولات خشکبار پرداختم دیری نگذشت که با  فعالان مورد اعتماد این شاخه آشنا شدم و تجارت متداومی بصورت خرید از مبدا مراغه و فروش به عمده فروشان بازار تهران راه انداختم به طوری که شاید در طول هفته دوبار جهت انتخاب بار درجه یک و فروش به مشتریان عمده مسیر تهران-مراغه را طی میکردم. دسترسی به بازار خریداران جزء و ایجاد محل کار ثابت مرا واداشت تا هجره ای اجاره کنم و علاوه بر فعالیت در بازا عمده فروشی پاسخگوی نیاز خریداران خرد نیز باشم.

اولین ورشکستگی وگذر از بحران

موفقیت در اولین تجربه تجارت حرفه ای برای من بسیار خوشایند بود من انگیزه و اراده پایان ناپذیری برای شروع و به نتیجه رساندن آنچه متصورش بودم داشتم ولی آیا تجربه و مدیریت مناسب برای ادامه مسیر را نیز داشتم؟؟!!

اولین تجربه ورشکستگی من بر اثر اعتماد بی دلیل  بدون در نظر گرفتن احتمالات ممکنه بود در یک شب عید تقریبا تمامی محصولات موجودم را با قیمت بسیار خوبی فروختم قیمت پیشنهادی و جو روانی ایجاد شده چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که از اعتبارسنجی خریدار غافل ماندم جنس ها رفت و خریدار به لیست افراد متواری پیوست تمامی پرداختی های چکی برگشت خورد و من ماندم و کوله باری از بدهی برای اجناسی که به سرقت رفته بود.

تمامی دار و ندارم برای پاسخگویی به فروشندگانی که جنسشان بصورت امانی نزد من بود هزینه شد برخی از فروشندگان نیز با توجه به شرایط پیش آمده فرصت کمی را برای جبران خسارات وارده به من دادند زمان محدودی برای گذر از این مخمصه داشتم هیچکس کمکم نکرد به وضوح احساس درماندگی و یاس میکردم همگی مرا به مثال کشتی به گل